| نوشته های فریدون تنکابنی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نخستین کسی که متوجه استعداد نویسندگی من شد و مرا متوجه استعدادم کرد، دبیر جبرمان بود. دبیر انشا احمقتر از آن بود متوجه این چیزها بشود. برعکس در برابر هرگونه نوجویی حساسیت شدیدی داشت و با آن به مبارزه برمیخاست، همان طور که با انحراف و لغزش به مبارزه برمیخیزند.
آن ساعت درس مان زود تمام شده بود. و معلم جبر که به اندازهی خود ما از بیکاری وحشت داشت، مشورتجویانه پرسید: «خب، چه بکنیم؟» بعد خودش گفت: «شعری، کتابی، چیزی ندارید بخوانیم؟»
بچه ها مرا معرفی کردند که انشایم را بخوانم. با این که ساعت پیش خوانده بودم و همه شنیده بودند. بچه ها خوششان آمده بود. اما دبیر انشا بیست دقیقهای با نصایح اخلاقی و دستوریاش ذلهمان کرد. و اگر فشار افکار عمومی را حس نکرده بود، همان یازده را هم نمیداد.
وقتی خواندنم تمام شد، دبیر جبر دو سه بار گفت: «آفرین، آفرین.» و کتابچه را از دست من گرفت. و دو سه جای آن را نگاه کرد و سر تکان داد و چشمش که به یازده افتاد دیدمش که وارفت. نگاهی به من کرد و بعد دندانهایش را به هم فشرد. و من گونههایش را که میپریدند، دیدم. سرانجام دهان باز کرد و گفت: «چه می شود کرد، هر کس سلیقهای دارد. اگر من بودم دست کم یک هیجده میدادم.»
فردای آن روز یک کتاب که پشتش را با دقت نوشته بود و در آن آرزوی موفقیتم را کرده بود، برایم آورد.
از آن به بعد، او مشتری پرو پا قرص و نخستین خوانندهی نوشتههای ریز و درشت من بود. سال بعد که از آن مدرسه رفت، باز هم رابطهی ما قطع نشد. به توصیهی او، چند تا از نوشتههایم را برای مجلههای ادبی فرستادم، که یکی دوتایش چاپ شد. پدرم را یکی از قوم و خویشها، به وسیلهی همین مجلهها از چیز نوشتن پسرش باخبر کرد. و طبیعی است، همین که من در امتحانات نهایی دبیرستان تجدیدی شدم، گناه به گردن نویسندگی افتاد.
تابستان در عین حال که درس میخواندم، جزوهی کوچکی از نوشتههایم را چاپ کردم. با پول خودم. پدرم ماهی نود تومان به من میداد. روزی سه تومان. (پول حمام و سلمانی را هم جداگانه می داد.) (پدرم برای همهی فرزندانش ماهانهی منظمی برقرار کرده بود.)
و من با جمع کردن این نود تومانها و قرض گرفتن از برادرها و خواهرهایم بود که توانستم نخستین کتابم را چاپ کنم. جزوهی کوچکی بود. پنجاه شصت صفحه بیشتر نداشت. و پر بود از غلط چاپی- تجربه ای در این کار نداشتم. کاغذش کاهی بود. بدترین کاغذی که در بازار گیر می آمد. حروف کهنه و ساییده و شکسته بود. ارزانترین چاپخانهای را که امکان داشت پیدا شود، پیدا کرده بودم. با این همه در عرش سیر میکردم. من با حروف سربی (گرچه شکسته و لهیده) تثبیت شده بودم. رسمی شده بودم. من در پانصد نسخه تکثیر شده بودم. به میان مردم میرفتم و دست کم پانصد دست را میفشردم.
و وقتی یکی از مجلهها در چند سطر کتابم را معرفی کرد، میتوانید حالم را حدس بزنید. پدرم، این بار هم به وسیلهی همین مجله، از انتشار کتاب من باخبر شد. یک روز عصر، به اتاقم آمد و بدون آن که دربارهی کتابم حرفی بزند، گفت: «ببین، رفیق، من برای تو سرمایهگذاری کردهام. (عینا همین کلمه را به کار برد: سرمایهگذاری. – پدرم حسابدار قسمخورده بود.-) سود و زیان این سرمایهگذاری، به تو برمیگردد، نه به من، ولی من دلم نمیخواهد زیان داشته باشد.»
با تبختر گفتم: «من به نقشههای شما کاری ندارم. فعلا آتیهی ادبی خوبی در انتظار من است. و این برای من مهمتر از هر چیزی است.»
حرفم را برید و گفت: «بیا و پیشنهاد مرا قبول کن. آتیهی ادبیات را به من بفروش. پنج هزار تومان نقد. بعد از آن تو و درس و مدرسهات...»
با خندهی ساختگی و خشم فروخورده، گفتم: «خیلی ارزان است. من بیشتر از اینها میارزم.»
پنج هزار تومان، برای من رقم درشتی بود، ثروتی بود. اما غرورم وادارم کرد که فورا پیشنهادش را رد کنم.
پدرم بی آن که جا بخورد، گفت: «می دانم، ولی من بیشتر از این ندارم.» بعد گفت: «عجله نکن. دو سه روز فکر کن، ولی سعی کن این موقعیت مناسب را از دست ندهی. اگر تا دو سه روز دیگر، جواب رد ندادی، میفهمم که موافقت کردهای.»
پدرم که رفت، وسوسه به جانم افتاد، پنج هزار تومان، آیا آیندهی ادبی من همین اندازه ارزش داشت؟ شاید پدرم زیاد هم بیانصافی نکرده بود. موقعیتی که با پانصد تومان به وجود آمده بود، بیش از پنج هزار تومان نمیتوانست بیرزد. اما اصل مساله این نبود. مهم این بود که من نمی توانستم ننویسم، اتاقم پر بود از کاغذهای ریز و درشت که من با خط شتابزده و بی آرامم سیاه شان کرده بودم.
من به ننوشتن نمی اندیشیدم. در هر حال خواهم نوشت. چه کسی می تواند وادارم کند ننویسم؟ من در پی استفاده از موقعیت مناسب بودم. هر روز که امکان ندارد آدمی پنج هزار تومان به چنگ بیاورد. پنج هزار تومان، موافقت ظاهری، و ادامه ی کار در نهان. پدرم که نمی توانست بیست و چهار ساعته، چهار چشمی مراقب من باشد یا بالا سرم مامور بگمارد.
این نقطه ی پایان اندیشه های من بود. اما نمی دانم چرا از پدرم فرار می کردم. شاید از او خجالت می کشیدم. شاید هم حالت حریف شکست خورده ای را داشتم (شکست خورده یا ترسو؟). روز چهارم، به اتاقم که رفتم، روی قفسه ی کوچک کتاب هایم، سه بسته اسکناس به چشمم خورد، دو بسته بیست تومانی و یک بسته ده تومانی، هر سه نو نو. اولین کاری که طبیعتاً می بایست بکنم، این بود که بسته ی ده تومانی را بردارم و بدوم مغازه ی کتاب فروشی. درست همان طور که بارها در رویاهایم دیده بودم. رویاهایی که معمولا شب هایی به سراغم می آمدند که نتوانسته بودم کتاب تازه درآمده ای را بخرم. اما این بار تردید کردم. کلیت و تمامیت پنج هزار تومان را نمی توانستم بشکنم. «نگهش می دارم.» چرا و برای چه، خودم هم نمی دانستم. برای مسافرت. برای خرید چیزی بسیار با ارزش. حتی یک لحظه این اندیشه ی زودگذر به خاطرم آمد که دومین کتابم را چاپ کردم (هنوز چنین قصدی داشتم)، پنج هزار تومان را به پدرم پس بدهم، تا بفهمد آینده ی من با ارزش تر از آن است که با پول خریدش.
بعد آهسته یک ده تومانی از روی بسته بیرون کشیدم. «به عنوان قرض. اول برج می گذارم سر جایش.» و بعد یکی دیگر: «برای احتیاط.»
آمدم خیابان. دفترچه ی یادداشت و خودکارهایم توی جیب کتم بود. از روی عادت رفتم سراغ بیستروی لئون. پیش از آن گرچه ماهی نود تومان می گرفتم، هیچ وقت پول درست و حسابی نداشتم. همه اش را کتاب می خریدم، یا برادرها و خواهرهایم را می بردم سینما.
هر وقت هیجده ریال پول داشتم، (با یک بلیط اتوبوس) با ترس و وحشت می رفتم توی بیسترو و سه تا ژتون می خریدم و آبجویی می زدم. و چه کیفی می داد. و اگر بیست و چارزار داشتم، ساندویچی هم می خریدم. ساندویچ سوسیس که سوسیسش کوچک و پوست نکنده بود. یا ساندویچ کتلت، که بهتر بود اسمش را ساندویچ قورباغه می گذاشتند. سر برج ها که می توانستم دو تا آبجو بخورم، ضیافتی بود. و اگر یک ریال پول خرد ته جیبم پیدا می شد، دو تا همای نازک می خریدم و یکیش را با زنبوری سیگارفروش روشن می کردم و سلانه سلانه به طرف خانه راه می افتادم. و چه خوش بودم. گه گاه می ایستادم تا اندیشه های سیل آسای مستانه ام را توی دفترچه ی یادداشت ثبت کنم. مردم که تنه ام می زدند و هلم می دادند، عین خیالم نبود.
اما امروز بیسترو برایم بیگانه بود. بیگانه نبود. خجالت آور بود. می ترسیدم کسی اینجا ببیندم. آبجو زهرم شد. و خودم را این طور قانع کردم که بیسترو جایی برای نشستن و نوشتن ندارد. – تصمیم داشتم فعلا بیرون از خانه بنویسم.- راه افتادم و رفتم توی یکی از این کافه هایی که اسم های دهاتی خر کن خارجی دارند: الدورادو یا سان سالوادور یا کلرادو. دستور دادم برایم یک آبجو با پسته بیاورند. میز فورمیکای مشکی با صندلیهای کوچک شقورق ناراحتی داشت. دریغ از یک لکه چربی. دفترچهام را جلوم گذاشتم و خواستم مشغول بشوم. نگاهم به دوسه تا از مشتریها افتاد: جوان، دوبهدو، دختر و پسر. تمسخری توی نگاهشان بود. خیال میکردند عاشق واخوردهای هستم که دارم برای معشوقهام نامههای احساساتی سوزناک مینویسم. و همین مرا از نوشتن بازداشت. ناراحت و بلاتکلیف بودم و سرجایم وول میخوردم. پسرک روزنامهفروش به دادم رسید. روزنامه را که برمیداشتم، کنار گوشم گفت: «سیگار خارجی، همه رقم.»
گفتم: «بده.»
وقتی که چهار تومان را از من گرفت، سوزشی در قلبم حس کردم، اما به روی خودم نیاوردم. (سیگار خارجی آن موقع گرانتر از حالا بود. یا شاید چون ناشیگری از سروروی من میبارید او تشویق شد زیادتر بگیرد.)
روزنامه خواندم، سیگار کشیدم، آبجو نوشیدم، و پول میز را دادم و بیرون آمدم. موجود قابل تحسینی شده بودم. تنها چیزی که آزارم میداد، از میان رفتن بیست تومان بود. و این که میدانستم کلیت و تمامیت پنجهزارتومان لطمه دیدهاست و این لطمه تا از میان رفتن آخرین دهتومانی ادامه خواهد داشت.
دیگر نتوانستم حتی یک کلمه بنویسم. اما آنچه مانع نوشتنم میشد، پدرم نبود، پنجهزار تومانی بود که مثل کنه به من چسبیده بود. و وقتی هم که تا دینار آخرش خرج میشد، باز هم دست از سرم برنمیداشت. مثل شبح مزاحم مردی که مرده باشد.
***
نویسنده نبودم، انسان که بودم. و برای همین با سرمایهداری که میخواست در خانهی ما «سرمایهگذاری» کند و خواهرم را به عنوان سود یا وثیقه یا هر زهرمار دیگری ببرد، به ستیزه برخاستم. خواهرم دو سال از من کوچکتر بود (من بیست سال داشتم.) و اگر مخالفت مرا حمل بر حسادت نکنید، باید بگویم که عاشقانه دوستش میداشتم. بیاندازه زیبا بود، و ساده و معصوم و دلربا. بالاتر از هر صفتی بود که من با ادعای نویسنده بودنم، در خاطر داشتم. و مردک: شصت سال را به راحتی داشت. و گویا نمایندهی شصت کمپانی خارجی بود. وقتی که حرفها و سروصداهایم توی گوش هیچکس فرونرفت (حتی خواهرم، ظاهرا ناراضی بود، اما آن همه ثروت به سرگیجهاش میانداخت. گرچه با نفوذی که من در او داشتم، میتوانستم نارضاییاش را به مخالفت جدی و حتی کینه و نفرت بدل کنم، و همه این را میدانستند. فقط زمان میخواست. و این که پای مردک چند روزی هم که شده، از خانهمان بریده شود.)، تصمیم گرفتم مستقیما با خود مردک حرف بزنم و پایش را از خانهمان ببرم.
از خانه که بیرون آمد، اخم کردم و پشت سرش بیرون آمدم. داشت آنتن رادیوی اتومبیلش را بالا میکشید. توی صورتم خندید و گفت: «جایی میخواهید تشریف ببرید؟ برسانمتان.»
گفتم: «متشکرم.»
بهترین فرصت بود. اما زر زر رادیو را درآورده بود. من حالی داشتم مثل این که پشت در جلسهی امتحان باشم. با این همه تصمیم داشتم حرفم را بزنم. «آگهیهای تجارتی در دو دقیقه» را که خاموش کرد، بیمقدمه گفتم: «میخواستم ازتان خواهش کنم دیگر خانهی ما تشریف نیاورید. میدانید که...»
انتظار داشتم یا عصبانی بشود یا پوزخند بزند. سرم فریاد بکشد یا مسخرهام کند. انتظار هر کاری را داشتم. جز همان کاری که کرد.
حرفم را برید و تند تند گفت: «بله، بله، میدانم، میدانم. در حقیقت احساسات شما قابل تحسین است.»
مدتی سکوت کرد. بعد مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده است، گفت: «کاری که ندارید؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «برویم شرکت، موافقید؟»
گفتم: «میل شماست.»
گفت: «در هر حال هیچ چیز نباید دوستی ما را به هم بزند.»
نمیدانستم چه جوابی بدهم.
شرکت یا کمپانی، یا هرچه اسمش را میگذارید، ساختمان بزرگ پنج شش طبقهای بود که طبقهی همسطح خیابانش، نمایشگاه اتومبیلهای سواری بود. مرا راست برد آنجا، و همان جا هم پذیرایی کرد. بستنی و نوشابهی سرد و سیگار فرنگی (با من طوری رفتار میکرد که انگار همسن و سال خودش هستم.) اتومبیلها را یکی یکی نشانم داد. و جلوی یک شکاری قرمز کروکی که رسیدیم، خیلی خونسرد پرسید: «چطور است؟ میپسندیدش؟ میل دارید دوری بزنید؟»
خیال کردم مسخرهام میکند. با ناباوری لبخندی زدم و گفتم: «راستش، من جز اتومبیل قراضهی پدرم، ماشین دیگری نراندهام. (قسمتی از پنجهزار تومان کذایی را به یکی از این آموزشگاههای فنی رانندگی داده بودم و چند روزی بیشتر نبود که تصدیق گرفته بودم.)
گفت: «این راندنش خیلی ساده است، آهای پسر، سوئیچ را بیار.»
بعد گفت: «سوئیچ همینجاست، روی خودشه.»
یکی از کارکنان شرکت، اتومبیل را از لابلای ماشینهای دیگر رد کرد و توی خیابان آورد، من و او-کارمند شرکت- نشستیم و من اتومبیل را روشن کردم و راه انداختم. چه کیفی میداد. مثل این بود که روی آینه میلغزیدم. با ابوطیارهی پدرم قابل مقایسه نبود. چه لذتی میبردم سر چهارراهها که چراغ قرمز میشد و ترمز میکردم و مردم بیحال و گرمازده را میدیدم که نگاه خستهشان را روی من و اتومبیل ول کردهاند. وقتی برگشتیم یک ساعتی در دفتر او نشستم. پیرمرد به کارهایش رسیدگی میکرد. نه میگذاشت بروم و نه رویم میشد بلند شوم و بیرون بیایم. بعد از این که سرش خلوت شد، مرانگاه کرد و لبخند مهربانی زد و پرسید: «چطور بود؟»
از ته دل گفتم: «عالی!»
گفت: «پیشکش.»
گفتم: «متشکرم، لطف دارید.»
توی دلم داشتم میگفتم: «سنگ بزرگ علامت...» که گفت –باز با همان خونسردی- : «نه راستی، دلت میخواد مال تو باشه؟»
گفتم: «شوخی میکنید؟ راستش را بخواهید پولش را ندارم. مگر این که قسطی بفروشید. آن هم ماهی نود تومان!»
خندید و گفت: «نه، شوخی نمیکنم. حالا که دلت نمیخواهد من دیگر به خانهتان بیایم (از حرفی که زده بودم خجالت کشیدم و به شدت سرخ شدم.)، دلم میخواهد دست کم خاطرهی خوشی از من داشته باشی. این هدیهای است از دوستی به دوست دیگر.»
گفتم: «آخر...»
گفت: «آخر چی؟ مگر دوستها حق ندارند به همدیگر هدیه بدهند؟»
گفتم: «چرا، ولی...»
گفت: «ولی ندارد دیگر، تو هم هر وقت دلت خواست، هر چه به من بدهی من بدون اعتراض قبول میکنم.»
گیج شده بودم. هنوز خیال میکردم شوخی میکند. اما او کاملا جدی بود. یک «آری» یا «نه» من کافی بود تا تکلیف همه چیز را معین کند. برای آن که مسخره نباشم میخواستم نه بگویم. اما مثل این بود که پدرم بالای سرم ایستاده است و میگوید: «پسرم، این موقعیت مناسب را از دست نده.»
دلم برای اتومبیل شکاری غنج میزد. ولی حالا که سکوت شده بود، نمیتوانستم داد بزنم:«موافقم، هدیهی شما را میپذیرم.»
اما پیرمرد باتجربه و فهمیده بود. صدا زد: «آهای پسر، تلفن کن محضر سند اتومبیل را به اسم آقا بنویسند. بگو فوری حاضر بشود.»
ماتم برده بود. خیال میکردم ماشین را در اختیار من میگذارد و هر وقت دلش خواست پس میگیرد. اما موضوع جدیتر از آن بود که من تصور کرده بودم. یکی دو ساعت بعد، از دفتر اسناد رسمی تلفن کردند که سند آمادهی امضای ماست.
پیرمرد با همان لحن جدی و معمولی –که من نمیتوانستم از این تصور خودداری کنم که تمسخری در آن نهفته است- گفت: «با اتومبیل شما میرویم.»
با اتومبیل «من» رفتیم و سندی را امضا کردیم که میگفت او در برابر بیستوهفتهزار تومان اتومبیل شکاری را به من فروخته و پول آن را نیز «نقدا و تماما» دریافت کرده است. بیستوهفتهزار تومان برای خودش پولی بود. گرچه شاید بخشیدن این پول برای او آسانتر از آن بود که مثلا من نود تومان ماهانهام را خواسته باشم ببخشم. با این همه بیستوهفتهزار تومان برای خودش پولی بود.
از آنجا که بیرون آمدیم، از من پرسید: «پول داری؟»
بار دیگر تا گوشهایم سرخ شد و اعتراف کردم که پول قابل توجهی ندارم. گفت: «بسیار خوب، برو بنزین بزن، هنوز آنقدر دارد که به پمپ بنزین برساندت.»
آنجا که رسیدیم، پیاده شدم. او هم بعد از لحظهای پیاده شد. و آهسته به من گفت: «توی داشبرد است.»
فهمیدم چه را میگوید. مردک که باک را پر کرد، دست کردم توی داشبرد. یک بسته ده تومانی آنجا بود. دوسهتایش را بیرون کشیدم و پول بنزین را دادم.
راه که افتادیم گفت: «خوب، شیرینی ماشینت را نمیخواهی بدهی؟»
گفتم: «چرا...»
گفت: «من کمی پول بهت قرض دادم، ماشین داشتن و پول نداشتن بزرگترین مصیبت است.»
مدتی که راه رفتیم آهسته، زیر لبی، گویی فقط برای خودش، گفت: «دوتایی گردش رفتن هم چندان لطفی ندارد. ولی خوب، میرویم...»
دم یک تلفن عمومی که رسیدیم، ترمز کردم، پیاده شدم و به خانه تلفن زدم و به خواهرم گفتم حاضر شود تا ما بیاییم.
خواهرم را از در خانه برداشتیم رفتیم یکی از رستورانهای جادهی پهلوی شام خوردیم. بعد به دوسهتا کافه و کاباره سر زدیم. خیلی خوش گذشت. ساعت دو بعد از نیمهشب بود که به خانه برگشتیم. همهجا پول میز را من میدادم و پیرمرد با وفاداری و خوشقولی از دست به جیب کردن، خودداری میکرد. خودم را آدم خیلی مهمی حس میکردم.
خیال داشتم با پولم برای برادرها و خواهرهایم چیزهایی بخرم، اما پولم نرسید.
***
گرچه «برنامهی سرمایهگذاری» پدرم با شکست روبهرو شده بود، اما او ابدا احساس ناراحتی نمیکرد. چرا که از آن جهتی که میخواست من کاملا موفق شده بودم. داشتن یا نداشتن ورقهای به خودی خود مهم نبود.
من در شرکت پیرمرد با حقوق بسیار خوب استخدام شدم. کارم کم و راحت –و در حقیقت تشریفاتی- بود.
بعد از چند ماهی با خواهر یکی از همکارانم آشنا شدم. مدتی بعد با همدیگر –با اتومبیل من- اینور و آنور رفتیم. در آخر با او ازدواج کردم. (پیرمرد یک یخچال بزرگ فرنگی به ما هدیه داد.) حالا زندگی راحت و خوشی دارم. تابستانها به کنار دریا میروم. زمستانها به آبادان و نوروز به شیراز و اصفهان. هر جا که مردم متشخص و اعیان و ممتاز تهران برای تفریح و وقتگذرانی میروند، من هم در آنجا حاضرم. با اتومبیل شکاری کروکی سرخرنگم کاملا سرشناس شدهام. عصرها با زنم «سرپل» میرویم و خیابان سعدآباد پارک میکنیم و همانجا توی اتومبیل بستنی و شیرموز و پالودهی طالبی میخوریم. گاهی هم کباب. روی هم رفته زندگی آسوده و دلپذیری است. خانهی جداگانهای دارم. –از املاک شوهر خواهرم که به ما اجاره داده است.- وقتی از خانهی پدرم میآمدم کتابهایم را به برادر کوچکم بخشیدم، و نصیحتش کردم که هرگز موقعیتهای مناسب را از دست ندهد.
۱۳۴۵/۴/۲۳
«از کتاب ستارههای شب تیره»
| لینک نوشته |
راننده عطسههایی میکرد که تاکسی را از جا میپراند. از عطسههایش بدمان می آمد. گرچه همین عطسهها بود که ما را متوجه او کرده بود. تاکسی خالی. مهم همین بود. خوش آمدن و بد آمدن مطرح نبود.
راننده چاق بود و مدام سرجایش وول می خورد. کمی که رفتیم٬ زد زیر آواز. من منصور را نگاه کردم:
"-عجب شانسی!"
و منصور مرا نگاه کرد:
"-چاره چیست."
راننده صدایش را برید. شانهای از جیب درآورد و فرمان را ول کرد و موهایش را تند و تند شانه کشید. بعد گفت:
"-از دیشب تا حالا از بس ذوق کردم٬ چاق شدهم."
منصور گفت:
"-خدا چاقترت کنه."
راننده گفت:
"-خدا از آقایی کمت نکنه."
بعد گفت:
"-دیشب یه جفت جوراب خریدم. تا صبح سه دفعه پاشدم ببینم دزد نبرده باشدش. از صبح تا حالا مرتب نگاهش میکنم و به مسافرا نشونش میدم."
پاهایش را بالا آورد و ما جوراب را دیدیم.
"-ای٬ خدا ...! کجا تشریف می برید؟"
"-دانشگاه."
راننده گفت:
"- ما مخلص بچههای دانشگاهیم. ببینم. توی دانشگاه٬ کلفت ملفتی واسهی ما گیر نمیاد؟"
منصور گفت:
"-والله٬ راستش٬ ما خودمونم عقب کلفت می گردیم. همهی کلفت ها رو بردهن."
راننده٬ که داشت از زیر یک طاق نصرت و از لای ماشینها رد می شد٬ گفت:
"-خیابونا خیلی گشاد بود٬ گشادترم کردهن."
منصور گفت:
"-جشنه..."
راننده گفت:
"-همین یه ساعت پیش٬ یارو ماشین بابا رو داغون کرده٬ میگه عیب نداره٬ جشنه."
من گفتم:
"-روزهای جشن کار میکنین؟"
گفت:
"-نکنیم جواب زن و بچه رو چی بدیم؟"
گفتم:
"-آخه٬ میگن خیلی شلوغ میشه."
گفت:
"شیکم گشنه٬ قربونت برم٬ شلوغی سرش نمیشه."
این را گفت و تند پیچید به چپ و به ماشینی که داشت می آمد٬ گفت:
"-نیا٬ میزنم لهت میکنم!"
سرچهارراه کاخ٬ چند تا فرنگی را پراند توی پیادهرو و گفت:
"-شماها اومدین چیکار٬ به بوی کباب؟ خاطرت تخت تخت باشه. واسهی من و تو خر داغ میکنن."
از خیابان که می رفتیم بالا٬ دوباره گفت:
"- من مخلص بچههای دانشگام. یه دفعه رفتم دم دانشگاه دیدم یه بار آجر ریختن. هر جیپی میاد٬ حوالهش میکنن. به من گفتن وایسا٬ وایسادم. چن تا جیپ رو خورد و خمیر کردن. من گفتم: ما رو کاری ندارین؟ گفتن: ما به کارگر جماعت کاری نداریم. گفتم: نوکر شمام. اگه اون روز اونا لطف نکرده بودن٬ الان من دوازده تا کفن پوسونده بودم."
ساکت شد. بعد دوباره گفت:
"-ای٬ خدا جون! مردم از خوشی٬ جوراب رو بگو."
ساکت شد. پایش را بالا آورد و جوراب را تماشا کرد.
بعد گفت:
"-چه کنیم. مام از عاقلی خیری ندیدهیم. زدهیم کــسخلی."
(۱۳۴۶/۸/۴)
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
چند دوست جوان روشنفکر که «تب پول» گرفته بودند، دور هم جمع شدند تا ببینند از چه راه زودتر و بهتر میشود پولدار شد. گرچه پیش از این، آنها از پول، این وسیلهی کثیف جهنمی، سخت بیزار بودند و از این که به آن آلوده شوند، سخت پرهیز داشتند، اکنون ناچار به آن رو میآوردند. عذرشان این بود که «زن و بچهدار شدهاند» و «باید به فکر زن و بچهشان باشند.» و بدون شک، این عذری است بسیار محکم و غیر قابل اعتراض، که در بسیاری موارد به کار میرود و دهان هر معترضی را به شدت میبندد.
پس از آن که همه حاضر شدند، میزبان گفت:
«- غرض از این اجتماع پیدا کردن نزدیکترین و بهترین راه پولدار شدن است. من شخصا پیشنهاد میکنم بنگاه مسافربری تاسیس کنیم.»
«- ای آقا! ما که کاسب و تاجر نیستیم. قصد ما انجام کاری است که در درجه ی اول جنبهی معنوی داشته باشد و در درجهی بعد جنبهی مادی. بنگاه مسافربری که جنبهی معنوی ندارد.»
«- من پیشنهاد میکنم کتابفروشی و موسسهی انتشاراتی باز کنیم.»
«- ای آقا! با این همکاران سر گردنهای که الآن مشغولند!؟ به همان نسبت که ما از آن ها روشنفکرتریم، ناچاریم نقاط بالاتر گردنه را اشغال کنیم. به علاوه، این روزها دست زیاد شده است. کاغذش گران است و معطلیاش در کمیسیون زیاد. از همهی این ها گذشته، دوستان و همکاران عضو کمیسیون تازگیها خیلی بهانهجو و وسواسی و ایرادگیر شدهاند. گویا چشمشان ترسیده. چه می شود کرد. آخر آنها هم زن و بچه دارند و باید چند لقمه نان بخورند و چند لیتر بنزین سوپر توی بنز دویست و بیستشان بریزند. تازه بگیریم از هر کتاب ده تومانی، شش تومانش استفاده باشد، این هم شد کار؟ دانه دانه کتاب بفروش و قطره قطره جمع کن به امید این که دریا گردد. این که گدابازی است! ما قطره نمیخواهیم. یکباره دریا را میخواهیم.»
«- چطور است «گروه فرهنگی» باز کنیم با کودکستانها و دبستانها و دبیرستانهای شماره ی یک و دو و سه و چهار و ... و کلاس های تقویتی و تجدیدی روزانه و شبانه؟»
«- ای آقا! حالا دیگر هر کس از ننه اش قهر میبکند، میرود گروه فرهنگی درست میکند. کار آنقدر کساد شده که دیگر علم و دانش و فرهنگ را «به شرط چاقو» میفروشند: هر کس قبول نشد بیاید پولش را پس بگیرد.»
«- چطور است هتل بسازیم؟»
«- ای آقا! عقلت کجا رفته؟ چه کسی میآید برای یک کار موقت و پا در هوا سرمایه گذاری کلان کند؟ گیرم سال آینده ناهار بازار باشد. بعدش چی؟ باید پشت بساط بایستی و سماق بمکی. تازه اگر آن قدر پول داشته باشی که یک بسته سماق بخری.»
«- خوب، تبدیلش میکنیم به بیمارستان.»
«- ای آقا! باز دچار همکاران می شویم که چشم ندارند همکار راببینند. مگر توی این شهر چند میلیونی چند نفر سکته میکنند یا دچار تصادف میشوند یا مسمومیت غذایی پیدا میکنند یا دست به خودکشی میزنند؟ اگر بگذریم از آن ها که یکراست به فرنگستان میروند یا صاف از قبرستان سر درمیآورند، دیگر کسی نمیماند. تازه نرسها که روشنفکر نیستند و معنویت سرشان نمیشود. هر کدام سه چهار هزار تومان حقوق می خواهند.»
«- پیدا کردم! پیدا کردم! بانک باز میکنیم!»
«- ای... آ... قا...!!! بفرمایید ببینم معنویت بانک کدام است؟»
«- به!! به!! اگر بانک معنویت ندارد، کدام موسسه دارد؟ کمک به پیشرفت و ترقی، کوشش در راه شکفتگی اقتصاد، به حرکت درآوردن چرخ های سنگین و عظیم صنعت، خوشبخت کردن فرد فرد مردم با توزیع جوایز ریز و درشت و تشویق آنها به تشکیل کانونهای خانوادگی گرم، در خانههای قسطی.»
«- ای آقا! مردم از بانک هم دیگر اشباع شدهاند. اگر آمار بگیریم، به هر نفر سه چهار شعبه و هفت هشت باجهی بانک میرسد. به علاوه دوازده در صد از مردم سود گرفتن و بعد پنج در صدش را دوباره پس دادن هم شد کار!؟»
«- یافتم. یافتم. چیزی یافتم که ارشمیدس هم نیافته بود! دانشکدهی ملی باز می کنیم. موسسهی عالی دایر می کنیم. معنویت از این بالاتر؟ معنویتی که میلیونها تومان میارزد.»
*
وقتی دانشکدهی ملی و موسسهی عالی باز شد، در نخستین جلسهی عمومی، یکی از موسسین خطاب به دانشجویان گفت:
«- دانشجویان عزیز! این موسسهی غیرانتفاعی برای خدمت به شما به وجود آمده و متعلق به شماست. ما از پیشنهادها و انتقادهای شما استقبال می کنیم.»
یکی از دانشجویان، یک در یک بلند شد و نه گذاشت و نه برداشت، گفت:
«- پدر روحانی بسیار گرامی! پیشنهاد من این است: ما دوازده هزار تومان نقد فیالمجلس به شما میدهیم، شما هم ورقهی لیسانس را فیالمجلس صادر کنید و به ما بدهید. دیگر چهار سال از وقت عزیز ما و خودتان را، بیخود و بیجهت تلف نکنید.»
*
نتیجهی اخلاقی: ادب از که آموختی، از بیادبان.
تبصره: یعنی نتیجهی اخلاقی قضیه، همان است که آن دانشجوی بیادب گفت!
از کتاب «پول٬ تنها ارزش و معيار ارزشها»
| لینک نوشته |
بشر موجودی است تنبل که آنچه نکرده، از روی تنبلی نکرده، و آنچه کرده هم به خاطر تنبلی کرده است. بشر تصمیم نگرفت روی دو پا راه برود، بلکه تصمیم گرفت دیگر روی چهار دست ه پا راه نرود. از این که هر چهار دست و پایش با زمین سخت و ناهموار و خطرناک تماس داشته باشد، از این که مجبور باشد تا حد درد، گردن دراز کند و کله را بالا بگیرد، خسته شد و در یک لحظه تصمیم گرفت دیگر دست هایش را بر زمین نگذارد تا راحت تر باشد و بتواند هنگام راه رفتن دست ها را تکان بدهد و سر را راست بگیرد و به جانوران دیگر فخر بفروشد.
بشر تصمیم نگرفت که حیوانات را رام کند، تصمیم گرفت دیگر پیاده راه نرود. این جور راحت تر بود، به تنبلی نزدیک تر بود. بشر تصمیم نگرفت قایق و کشتی اختراع کند، تصمیم گرفت که دیگر شنا نکند. تنبلی اش می آمد شنا کند. و بعد که دید پارو زدن هم با مزاج تنبلش سازگار نیست، قایق بادبانی را اختراع کرد. بعد، همین طور که توی قایق بادبانی، زیر آفتاب دلچسب دریا، لم داده بود و با امواج بالا پایین می رفت، با خودش فکر کرد کاش می توانست کلکی بزند که همین مختصر کار بالا پایین کشیدن بادبان ها و میزان کردن آن ها را هم نداشته باشد. و درست در همان لحظه قایق موتوری را اختراع کرد. حتی وقتی هم که کشتی های خیلی تندرو و راحت داشت، باز تنبلی اش می آمد که گاه و بیگاه به این بندر و آن بندر برود و کلی معطل شود و سوخت بگیرد. این کار سختش بود. پس برای این که راحت تر باشد، کشتی اتمی درست کرد.
بشر تصمیم نگرفت اتومبیل و راه آهن اختراع کند. خیلی ساده خسته شد از این که روی زین بنشیند و اسافل اعضایش را به زحمت بیندازد، یا روی صندلی درشکه و کالسکه، پشت سر اسب، بنشیند و ناظر بالا رفتن آنتن و پخش برنامه های رادیویی و تلویزیونی آن جانور زبان بسته باشد.
زرنگی بشر سبب اختراع هواپیما نشد، این تنبلی و تن پروری بشر بود که سبب این کار شد. چون از این که ساعت ها روی صندلی اتومبیل بنشیند و جاده های پر دست انداز و شلوغ را طی کند، بنزین بزند، روغن را میزان کند، پنچری بگیرد، خسته شده بود. تنبلی اش می آمد لاستیک و لنت و کمک فنر عوض کند.
بشر هلیکوپتر را اختراع کرد چون از دنگ و فنگ هواپیما خسته شده بود. زورش می آمد باند را طی کند و به پرواز درآید. تنبلی اش می آمد وقتی که روی هواست، فرودگاهی جست و جو کند و هی روی هوا چرخ بزند تا اجازه ی فرود بگیرد. هلیکوپتر با مزاج او، با تنبلی او، سازگارتر بود. هر جا می خواست، می نشست و هر وقت عشقش می کشید، برمی خاست.
بشر در هواپیما های غول پیکر، روی مبل راحت لم می دهد، برایش خوردنی و نوشیدنی می آورند، کتاب و مجله و روزنامه در اختیارش می گذارند، برایش موسیقی پخش می کنند، فیلم نمایش می دهند، و از همه بالاتر، فاصله ی چند ساله را چند ساعته می پیماید، اما باز تنبلی اش می آید همین چند ساعت را هم تحمل کند. حوصله اش را ندارد. پس هواپیما های تندتر از صوت را اختراع می کند. راستی که بشر تنبل ترین و بی حوصله ترین موجود این دنیاست.
هر اختراع دیگری را هم که در نظر بگیرید، از ریزترینش تا درشت ترین، نشان از تنبلی و تن آسایی بشر دارد: ماشین رخت شویی، ماشین ظرف شویی، پیراهن هان بشور و بپوش، بشقاب هایی که توش غذا می خوری و بعد دورش می اندازی، ( بشر حتی تنبلی اش می آید از ماشین ظرف شویی استفاده کند! ) لیوان کاغذی، دستمال کاغذی، آسانسور. بله، بهترین نمونه اش آسانسور است. بشر آسانسور را اختراع کرد، چون تنبلی اش می آمد از پله بالا برود. ولی تنبلی هم دیگر حدی دارد. بالا رفتن از پله، خوب، چیزی. این موجود چنان تنبل و تن پرور است که برای پایین آمدن از پله هم از آسانسور استفاده می کند.
خیال می کنید بزرگ ترین لذت و دلخوشی بشر چیست؟ خوردن؟ بله، درست است. اما بشر تنبل تر از آن است که حتی برای رسیدن به این لذت هم مختصر کوششی بکند. چون تنبلی اش می آمد خودش برای خودش غذا بپزد، رستوران را اختراع کرد. و باز چون تنبل تر از آن بود که از ظرف های گوناگون در بشقابش غذا بریزد و از کارد و چنگال و قاشق و نمکدان و فلفل دان و دستمال سفره استفاده کند، ساندویچ را اختراع کرد. ساندویچ را دست کم نگیرید. ساندویچ بزرگ ترین اختراع تاریخ بشری است.
بشر زورش می آمد بلند شود و مقداری راه برود و به دوستانش سر بزند یا کارهایی که دارد، سر و صورت بدهد. پس نامه نگاری و پست را اختراع کرد. اما باز هم سختش بود نامه بنویسد، تنبلی اش می آمد بلند شود و به پستخانه برود و تمبر بخرد و تمبر را تف بزند و روی پاکت بچسباند ( و برای همین هم نامه های تمبر سرخود را اختراع کرد.) و پاکت را در صندوق بیندازد، پس تلفن را اختراع کرد. تلفن که داشته باشی، نه می خواهد چیزی بنویسی، نه می خواهد از جایت تکان بخوری. بعد که این اختراع خیلی به مزاج تنبلش سازگار آمد و زیر دندان تنبلی اش مزه کرد، استفاده های دیگری از آن کرد: خرید تلفنی، فروش تلفنی، تدریس تلفنی و هزار چیز تلفنی دیگر. حتی عشق و ازدواج تلفنی. این تنبل ترین موجود جهان، حتی برای عشق بازی هم که آن را ( پس از خوردن یا پیش از آن؟) بزرگ ترین لذت خود می داند، حاضر نیست از تنبلی و تن آسایی دست بکشد. به جای این که به خود زحمت بدهد و به دیدار معشوق برود یا دست کم نامه ی عاشقانه بنویسد، با یک تلفن خیال خود را راحت می کند.
راستش را بخواهید، من معتقدم برخی از افراد بشر از شدت تنبلی به طبیعت هم کلک می زنند. به جای این که برای به وجود آوردن هر بچه، یک بار کوشش کنند، زحمت بکشند و عرق بریزند، فقط یک بار کوشش می کنند، و بعد دو یا سه یا حتی پنج بچه، یکجا به وجود می آورند. اگر این کار تنبلی نیست، پس چیست؟
هر جا را که نگاه کنید، نشانه های تنبلی و تن پروری بشر را می بینید. مثلا روی میز تحریرتان را نگاه کنید. بشر خسته شد از بس قلم توی دوات زد. پس خودنویس را اختراع کرد. بعد حتی تنبلی اش آمد که این کار کوچک گه گاهی را هم انجام دهد، یعنی خودنویس را جوهر کند. پس خودکار را اختراع کرد. بعد زورش آمد حتی با خودکار بنویسد و دست خود را خسته کند، پس ماشین تحریر را اختراع کرد. اما باز هم از این که بر دگمه های ماشین فشار بیاورد، دلخور بود، چون انگشتان نازنینش آزرده می شد، پس ماشین تحریر الکتریکی و الکترونیکی را اختراع کرد که دیگر به فشار و نیرو نیازی نباشد و یک تماس تنبل وار سرانگشت، کافی باشد. بشر تنبلی اش می آمد مطلبی را دوباره و سه باره و چند باره بنویسد یا حتی ماشین کند، پس کاغذ کپی را اختراع کرد.
بشر تنبلی اش می آمد این ور و آن ور برود و از خبرها سر درآورد. پس روزنامه را اختراع کرد. روزنامه تنبلانه ترین اختراع بشر است. روی مبل، راحت برای خودت لم می دهی، چند ورق کاغذ را دستت می گیری و از حوادث و وقایع سرتاسر دنیا باخبر می شوی. سنگینی و یکنواختی کتاب را هم ندارد. ولی این موجود تنبل، تنبلی اش آمد که حتی همان چند ورق کاغذ را هم دست بگیرد و بخواند. پس رادیو را اختراع کرد. رادیو حتی از روزنامه هم تنبلانه تر است. چون شنیدن به کوشش کمتری نیاز دارد تا خواندن. بعد حوصله اش سر رفت از این که مدام بنشیند و به جعبه ی چهارگوش بی قواره ای که از تویش صدا درمی آمد، زل بزند. از طرف دیگر، تنبلی اش می آمد که بلند شود و لباس بپوشد و از خانه بیرون برود و سوار شود و پیاده شود و توی صف بایستد و بلیط بخرد و به سینما برود و فیلم تماشا کند. و باز تنبلی اش می آمد که دو تا اختراع بکند. پس هر دو را سرهم کرد و تلویزیون را اختراع کرد. تلویزیون تنها دو یا سه اختراع سرهم نیست، بلکه مجموعه ای است از چند اختراع. تلویزیون هم وظیفه ی پدر و مادر را انجام می دهد و هم وظیفه ی پدربزرگ و مادربزرگ را. تلویزیون هم معلم است، هم دوست ه همبازی، هم دلقک، هم لولو. وقتی که چند نفر دور هم جمع می شوند، تنبلی شان می آید به مغزشان فشار بیاورند و موضوعی برای صحبت پیدا کنند. تلویزیون این مشکل را حل کرده. همه به تلویزیون زل می زنند و حرفی نمی زنند. اگر هم حرفی بزنند، درباره ی تلویزیون است.
همه می دانیم که دشوارترین کار برای بشر فکر کردن است. فکر کردن هیچ به مزاج بشر سازگار نیست و با تنبلی او ابدا جور درنمی آید. تلویزیون بشر را از دردسر فکر کردن، خلاص کرده. تلویزیون که داشته باشید، دیگر نیازی به فکر کردن ندارید. از این روست که می توان تلویزیون را همراه با ساندویچ و زیپ لباس، بزرگ ترین اختراعات تاریخ بشری به شمار آورد. بله، زیپ لباس را کوچک نگیرید. گرچه جثه اش کوچک است، در عظمت به پای تلویزیون می رسد. باز کردن و بستن ده ها دگمه، به راستی که کار شاقی است. ولی، غیژ، کار یک لحظه است. زیپ شما را از شکنجه ی باز کردن یا بستن ده ها دگمه، که انگار تمامی ندارند، خلاص می کند. به خصوص وقتی که شتاب دارید. چطور بگویم، شتاب با تنبلی بشر سازگار نیست و بشر هرگز برای کرده کاری، شتاب نمی کند. منظورم حالت اجبار و اضطرار است. وقتی است که نه به دلخواه خودتان، به خواست نیرویی که برتر از شما و اراده ی شماست، مجبورید دگمه ها را یکی یکی باز کنید. و انگار این دگمه های لعنتی تمامی ندارند. دستتان می لرزد و می لغزد. زیپ در این گونه مواقع معجزه می کند. خواه تنها باشید یا تنها نباشید. خواه زیپ متعلق به لباس خودتاه باشد یا نباشد. به هرجا و هرکار و هرچیز نگاه کنید، نشانه های بارز تنبلی بشر را می بینید. در هر زمینه ای همین طور است.
تاریخ؟ بله، بشر تنبلی اش آمد تیر را از ترکش درآورد و در کمان بگذارد، تنبلی اش آمد زه کمان را بکشد، تنبلی اش آمد نیزه را پرتاب کند و شمشیر را بر سر دشمن فرود آورد، پس تفنگ را اختراع کرد. اما باز تنبلی اش آمد برای هر گلوله، یک بار گلنگدن بزند و یک بار ماشه را بکشد، پس تفنگ خودکار و مسلسل را اختراع کرد.
بشر تنبلی اش آمد دشمنان خود را یکی یکی بکشد. این کار به صرف وقت و نیروی زیادی نیاز داشت، و بشر، هم تنبلی اش می آمد و هم حوصله اش سر می رفت. پس بمب و گاز سمی را اختراع کرد.
*
اقتصاد؟ بله، بشر تنبلی اش می آمد همه ی کارها را خود انجام دهد. هم بکارد، هم بدرود، هم بپزد، هم لباس بدوزد، هم خانه بسازد و هم هزار کار دیگر بکند. پس افراد بشر دور هم جمع شدند و یکی که عقل بیشتری داشت، یعنی تنبل تر از بقیه بود، به دیگران گفت: «تو نان بپز، تو کفش بدوز، تو آهنگری کن، تو نجاری کن، تو هم خانه بساز. من هم مراقبت می کنم که شما کارهای خودتان را خوب انجام بدهید و به همدیگر، مخصوصا به من کلک نزنید.»
همه پیش خود گفتند: «به جهنم، سگ خور، چند ساعت در روز این کار را می کنم، در عوض هیچ کار دیگری نمی کنم.»
همه هم خوشحال و راضی شدند.
به این ترتیب بود که بزرگ ترین تحول تاریخ بشر، یعنی تقسیم کار به وجود آمد و پیش رفت و پیش رفت تا آنجا که دیگر جایی برای پیشرفت نداشت. اما تنبلی بشر همیشه راهی می جوید. اینجا هم بشر با خود گفت: «خوب، من که دارم کار ساده ای می کنم، مثلا صبح تا شب دارم این چکش را می زنم روی این میخ. پس چه بهتر که چیزی بسازم که این کار ساده را به جای من بکند.»
و به این ترتیب، «اتوماسیون» به وجود آمد.
*
سیاست؟ بشر تنبلی اش می آمد که کارهای اجتماعی خود را خود انجام دهد، پس به عده ای وکالت داد که لطف کنند و آن کارها را به جای او سر و سامان دهند. آن ها هم که هر چه باشد، از جنس بشر بودند و تنبل، از میان خود چند نفر را مامور سر و سامان دادن به کارها کردند. آن چند نفر هم از روی تنبلی و تن پروری، کارها را از سر خود باز کردند و به گردن یکی انداختند که خواه ناخواه مجبور بود انجام بدهد. منتها چون خیلی خسته می شد و می خواست از زیر کار دربرود، گولش می زدند. هر طور که می توانستند، گولش می زدند و فریبش می دادند. (خیال بد به سرتان نزند. در آن روز و روزگار نه روزنامه ای در کار بود و نه صفحه ی حوادثی!)
بله، مثلا یک روز برایش کاخ باشکوهی می ساختند که دلش خوش شود. روز دیگر برایش طلا و نقره و جواهر می آوردند. تا می آمد باز اظهار خستگی کند، زنان زیبا را سراغش می فرستادند که خستگی اش را درکنند، یا پسرها و دخترهای خود را می فرستادند که خدمتش را بکنند. او هم از ناچاری به کار ادامه می داد و برای رفع ملال و بی حوصلگی، گاه چشمی درمی آورد، زبانی می برید، سرب گداخته ای در گلویی می ریخت، گردنی می زد، شهری را می سوزاند، کشوری را غارت می کرد، و از این جور کارها. اما فایده ای نمی کرد. و چون حسابی حوصله اش سررفت و زیادی ناز کرد، مردم برش داشتند و گفتند: «اصلا آسیاب به نوبت. هر چند سال به چند سال یکی باید این کار را عهده دار شود. این نمی شود که یک بدبخت بیچاره ای از لحظه ی تولد تا دم مرگ، هی کار کند و کار کند و بقیه پاها را بزنند بیخ دیوار و آب خنک بخورند و کیف کنند.»
بعد یک ابله ساده لوح ساده دلی گیر آوردند و برای چهار سال کار را به گردنش گذاشتند. چهار سال که تمام شد، مردک گفت: «خوب، این قول، این قرار، این من، این شما. چهار سال کار کردم، حالا دیگه می خوام چهل سال استراحت کنم.»
اما مردم دبه درآوردند و زدند زیرش و با من بمیرم، تو بمیری و ریش گرو گذاشتن مردک ساده را راضی کردند که چهار سال دیگر هم کار کند. مردک هم برای این که دست از سرش بردارند، شروع کرد به پول جمع کردن و دوروبر زن های مردم پلکیدن و شوهرهای مزاحم را سر به نیست کردن و آدم های فضول و زبان دراز را به جاهای مناسب فرستادن و خلاصه از این جور کارها که همه برای رفع ملال و دفع خستگی، کرده اند و می کنند.
اما مردم مگر به خرجشان رفت؟ چهار سال که گذشت، باز گریه و زاری و التماس و خواهش کردند که: «چهار سال دیگر هم باش، قول می دهیم این دیگر دفعه ی آخر باشد.»
این بار چهار سال که گذشت، شرم و حیا را کنار گذاشتند و صاف و پوست کنده به مردک بیچاره گفتند: «می دانی چیست؟ راستش این که ما از تو خوشمان آمده و دلمان می خواهد تو رئیس جمهور مادام العمرمان باشی.»
مردک کفرش درآمد و به زمین و زمان و بخت بد خود لعنت فرستاد و نفرین کرد. اما دیگر چاره ای جز قبول آن نداشت. راستش را بخواهید، او هم هر چه باشد، بشر بود و تنبل. و حالا که سال ها در کاخ ریاست جمهوری مانده بود و به آن عادت کرده بود، تنبلی اش می آمد به جای دیگر اسباب کشی کند.
*
باری، از عرصه ی سیاست بیرون بیاییم که آمد نیامد دارد. برویم سراغ تفریحات.
بزرگ ترین تفریح بشر چیست؟ می گساری. بشر چون تنبلی اش می آمد برود قاره های ناشناخته را کشف کند، از میان جنگل های بکر و پرخطر بگذرد، قله های بلند را فتح کند و به این ترتیب برای خود هیجان و لذت بیافریند، دست به اختراعی زد که با آن در حالی که گوشه ی اتاق خود نشسته است و قدم از قدم برنمی دارد، همان شور و هیجان و لذت را احساس کند. بشر شراب را اختراع کرد. شراب، می شود گفت، مناسب ترین اختراع بشر بوده است. نیازی نیست که تو کاری بکنی، او خود همه ی کارها را می کند. ابتدا نیرویی در تو می دمد که بی آن که احساس خستگی کنی، ساعت ها مثلا بجنبی، برقصی، بخندی، بگریی، آواز بخوانی، عربده بکشی، و خلاصه هر کار دلت می خواهد بکنی. بعد، برای این که زیاد خودت را خسته نکنی، سستت می کند، لَختت می کند، آرام و بی حالت می کند، (وای که بشر چقدر این حالت را دوست دارد!) و به خوابت می برد.
راستی، تازه یادم آمد، اگر بشر تنبل نیست، چرا قرص خواب آور را اختراع کرده است؟ این موجود چنان تنبل است که حتی حاضر نیست بیدار در رختخواب دراز بکشد و گه گاه از این دنده به آن دنده غلتی بزند.
بله، سخن از لذت هیجان بود. و بر کسی پوشیده نیست که بزرگ ترین هیجان ها در ورزش نهفته است، و آن طور که معروف است، ورزشکارها زرنگ ترین افراد بشرند. ظاهرا دو صفت ورزشکار و تنبل با یکدیگر هیچ جور در نمی آیند.
اما این طور نیست. به گمان من ورزشکارها جزو تنبل ترین افراد بشرند. اگر تنبل نیستند، و اگر آن طور که ادعا می کنند، مثلا کوهستان را دوست دارند، این همه تله اسکی و تله سیژ و تله کابین و تله ... که در کوه ها کار گذاشته اند و با آن ها بالا می روند و پایین می آیند، چیست؟
حالا که صحبت ورزش شد، این را هم بگویم که بشر چنان تنبل است که هر کاری نخواهد بکند، بی درنگ نمی کند، اما برای کاری که بخواهد بکند، شرط و شروط و قرار ومدار می گذارد.
مثلا شما عادت دارید هر روز صبح ورزش کنید. یک روز بلند می شوید و می گویید:
«امروز دیگر دیر شده است. ورزش نمی کنم.»
صبح روز بعد، خمیازه ای می کشید و می گویید: «نمی دانم چرا امروز کسلم، بهتر است ورزش نکنم.»
روز دیگر، بلند می شوید و می گویید: « دیشب کمی زیاده روی کردم، امروز حال و حوصله ی ورزش ندارم.»
و به این ترتیب، عادت ورزش کردن از سرتان می افتد. اما اگر ورزش نمی کنید و خیال دارید ورزش را شروع کنید، به خود می گویید: «خوب، امروز که چهارشنبه است و دیگر آخر هفته است، از شنبه ورزش می کنم.»
اگر می خواهید نواختن سازی را بیاموزید یا مثلا ریاضیات بخوانید، همیشه می گویید: «از اول ماه شروع می کند.»
و اگر اواسط زمستان باشد، می گویید: «یکبارگی از اول سال!»
*
گریزی هم به فلسفه بزنیم و روده درازی را بس کنیم. (تنبلی ام می آید بیش از این حرف بزنم!)
تا کنون به این نکته توجه کرده اید که: بشر وقتی که تنبلی اش می آید زندگی کند، خودکشی می کند.
*
کاری به این ندارم که دیگران چه چیز را نیروی محرکه ی تاریخ می دانند. به گمان من، نیروی محرکه ی تاریخ، تنها و تنها تنبلی است.
نمی دانم این نکته را کجا خوانده یا از که شنیده ام که:
اگر تنبل ها نبودند، ما هنوز هم در غار زندگی می کردیم.
از کتاب «راه رفتن روی ريل»
| لینک نوشته |
«- شما چرا اینقدر کمحرفاید؟»
«- من کمحرف نیستم. برعکس خیلی هم پرحرفم. پیوسته حرف میزنم، با خودم، در درون خودم. اما اینها نمیگذارند حرفم را بزنم. اینها راستی پرحرفاند.هر جملهای را سه بار تکرار میکنند و هر چیزی که میخواهند بگویند، با سه جملهی متفاوت میگویند. به راستی پرحرفاند. آدمی را به وحشت میاندازند. چیزی میپرسند و همین که میخواهم پاسخشان را بگویم، آنها حرفشان را ادامه میدهند، و من از گفتن منصرف میشوم. بعد میگویند تو عبوس و کمحرفی. مگر حرف زدن در این محیط امکان دارد؟ به علاوه، آن قدر چرند و مبتذل میگویند که میترسم سخنان من هم، از همان قبیل باشد. آن وقت ترجیح میدهم سکوت کنم.»
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
هیچ خطاکاری، بدتر از خطاکار دانا نیست. چه به جای شرمساری و پشیمانی، میکوشد شما را با دلیل و منطق مجاب کند که کارش درست بوده یا دست کم علتی داشته است.
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
مردی روی زمین افتاده و سرنیزههای بیشماری با بدنش مماس است. مرد تا بیحرکت است میانگارد که آزاد است. همین که میجنبد، سرنیزهها به بدنش فرو میرود و پوست و گوشتش را میدرد.
همین که کسی بخواهد کاری کند - هر کاری، درهر زمینهای - نبودن آزادی و وجود فشار و خفقان را احساس میکند.
مردم ما از این همه پاک بیخبرند. زیرا به عمل دست نمیزنند. دست به کوچکترین عملی نمیزنند.
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
صاحبخانه و مترجم از یک نظر شبیه همدیگرند:
صاحبخانهها و مترجمینی خوب شمرده میشوند که مردم وجودشان را حس نکنند.
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
نابغه موجود تنبل و سربههوایی است که حوصله نمیکند دنبال چیزهایی بدود که همهی مردم دنبالش هستند.
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
بشر موجودی منطقی نیست. موجودی است منطقتراش. به هر کار دست زد و به هر چه عادت کرد، سعی میکند برای آن دلیلی بتراشد و عذر و بهانهای بیاورد.
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
وقتی که حرف میزنیم، بیشتر میخواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را. کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشههای خود ایمان داشته باشد، اصلاً حرف نمیزند.
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
ستایش مرگ، خواه در جنبههای ساده و کودکانهی آن، و خواه به صورتهای پیچیدهی فلسفیاش، تظاهر منفی و خودنمایی عاجزانهای بیش نیست. درخواست محبت و ترحم و توجه که از روحی مغرور و شرمسار برمیخیزد.
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
مرگ از هر چیز دیگری به ما نزدیکتر است. سرنوشت محتوم و فرجام ناگزیر ماست. تنها چیزی است در زندگی ما که دربارهی آن کوچکترین تردیدی نمیتوانیم داشت. هر لحظه امکان دارد به سراغمان بیاید و هر آن میتواند بر ما شبیخون بزند.
با این همه، عجیب است که تقریباَ هرگز به یاد آن نیستیم. در لحظات زودگذری هم که این اندیشه به سراغ ذهنمان میآید، همیشه تکانمان میدهد و به ناباوری و شگفتی دچارمان میسازد.
آیا اگر با اندیشهی مرگ مأنوس شویم، زندگیمان آسودهتر می گردد یا شکنجهزاتر؟
از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
در پایان همهی اندیشهها و تجربههایم به این نتیجه رسیدهام که مردم دو گروهاند:
آنها که میتواند خود را گول بزنند، و آن ها که نمی توانند.
توده ی مردم، اکثریت مردم ـ عوام کالانعام و حتی بسیاری از خواص ـ از گروه اول اند. و برگزیدگان، رهبران راستین و هنرمندان واقعی و شهیدان، از گروه دوم.
از کتاب «یادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |
آنها که هیچ نمینویسند و تنها میاندیشند، از اندیشههای خود بیشتر لذت میبرند و نیز اندیشههای بیشتری دارند. همین که میخواهی اندیشههایت را ثبت کنی و کلمات فرّار و سمج و ستیزهجو را در اختیار بگیری، رشتهی اندیشههایت گسسته میشود.
از کتاب «یادداشتهای شهر شلوغ»
| لینک نوشته |

